تبليغاتX
پیش و پس
کلاهش را تکان داد.

خوب میدانست

تکه نانی میتواند

عاشقش کند.

ان وقت

ارام ارام

در کوچه ها گم شد.

سگ ولگرد

نمیدانست 

به سایه ها نمیتوان

دل بست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 10:48  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

بیهوده امید بسته ای بر بازی                                        این قاعده های قافیه ها سازی

بیهوده امید بسته ای ای شاعر                                    این ها همه بازی اند و تو میبازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:41  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

این ناقوس ها را نگذاشته اند

که ناموس های ما را...

ای ناقوس خدانشناس!

مسجد خدا نشناس!

امام زاده ی جاده های کج و کوله ی چالوس....!

گاهی فکر میکنم

به تسبیح دانه دانه ای

که روی شکم های گنده

سرگیجه میگیرد.

گاهی به سربندهای سرخ و سفید دیروز

که پاپیچ امروزمان اند

و گاه.... .

دینی که شما اوردید

 نان شب نشد

و ما

کودکان جنگ زده ای شدیم

که لعنت میکنند

ناقوس ها را

بلند گو ها را

مسجد ها را.... .

و خدایی که دست کم

چند گوش کم دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:20  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

کفش های تنگت

پشت پاهایت را

زخم کرده.

روزی چند بار

 خیابان را پرسه میشوی

برای لقمه نانی

که عالم و ادم

از تو دریغ میکند؟

چتری که این مردها

برای تو میگیرند

سایه ی بالا سر نمیشود.

خوب میدانی

 که هیچ کدامشان

با ریش های سه تیغه و

کراوات های رنگارنگ

تا روی شکم

پشت تو را گرم نمیکند.

این مردها که من میشناسم

هیچ کدام برای تو

پول یک جفت کفش را

نمیشوند...... 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:30  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

نا مرد

در سیاهی شب

مردانگیش را

پنهان کرد...

اه از وقتی

که کرمها

حرف میزنند...

{فروغ فرخزاد}

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:8  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

فرصتی نمانده است

این اخرین حرفهایم را

مز مزه میکنم

بالا میاورم

حرف و دود و شعر

و سیگار

در زیرسیگاری چوبی ام

خشکش میزند

این اخرین حرفهایم را

 تا سر زا نرفته ای

بگذار

با خون حیض لبهای تو

مزمزه کنم....

طولی نمیکشد

و صبح

چند لباس

روی بند

و حمامی خیس عرق

اواز شبی دیگر را

برای ما

زمزمه میشود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:38  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

فکر میکنم

به چیزهایی که

باشند یا نباشند

فرقشان به حال من چیست؟

گاهی از خودم

دور میشوم

انقدر که دست اینه ها

تکانم نمیدهد

گاهی نزدیکم

انقدر که تعفن

حالم را به هم میزند

......

 این روزها

خبری از تو نیست

 و عکست

تکیه میکند به چهار چوب قاب

 تا پس نیفتی

از ترکهای اتاقی

 که دیگر

ابستن ما

نمیشود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:19  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

حرفهایت را میفهمم

بدون واو

بدون ویرگول.

نقطه لازم نیست

سر خط هم

همه را در یک سطر

میدانم که میتوانی.

بالای اسمم شماره نزن.

نیازی به توضیح ندارم

حتی اگر

حرفهایت را نفهمیده باشم

حتی اگر

در پاورقی ات

میدانی که جا نمیشوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:51  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

از خاکهای بیابان مصر

تا سنگ فرشهای خیابان سن پترزبورگ

ببین چقدر راه امدم.

خاکهای چهار هزار ساله ام را بتکان.

من عاشقت شدم

قبل از اشنایی شکم مادرت

با لگد هایت

قبل از لبخند مادرت 

به فارغ شدن

قبل از...

خاکهای چهار هزار ساله ام را بتکان.

لبخندت را پاک کن ژکوند.

دوری ما

دوستی نیاورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:26  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

همیشه ان کسی که میرود شاد است.اما ان که میماند قطعا محتاج است به سوزن نخ.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:54  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

فقط خاک است که بوی گندمان را تحمل میکند.این خود دالی است بر این که همه از خاکیم.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:29  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

-پشت چراغ قرمز هستی در انتظار سوت هیچ نشسته ام.

-ما که نفهمیدیم.اگه هستیه پس هیچش چیه؟اگه هیچه پس هستیش چیه؟شما تکلیفتون با خودتونم معلوم نیست.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:28  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

قطعی ترین و به تخمی ترین پروسه ی خلقت.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:25  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

بیهوده امید بسته ایم ما شما                                          افسرده و زار و خسته ایم ما شما

پرواز پرندگان چه عشقی دارد؟                                         بال و پر خود شکسته ایم ما شما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:1  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

امید   به هر کس   چه    ببندد   یا نه                                     فرضا که بخندد که بخندد یا نه

احساس  فشر ده ی   گلویش  میگفت                                  راه نفس   اشک   ببندد   یا نه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:58  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

احتیاجی به کسی ندارم.کسی که امدن و رفتنش هر کدام تبدیل شود به فرسایش و گایشی جدید.تو هم انقدر تحویلت گرفتم که حالا سه من در کفنت ریده ای.جسارتا میشود گورت را گم کنی؟اندازه ی موهای سرت جنده پتی دور و برم هست که وقتم را پر کنند.....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:7  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

تمام شدم

نقطه.

سر خطی در کار نیست.

خلاصه در سیگارهایی

که پایانم را نقطه میشوند

در زیر سیگاری چوبی ام

سیاه سیاهم

از بس که سیگارو...

بال در اوردم

از بس که پرسه و ...

کلاغ شدم.

کلاغی که سالهاست

قصه تمام شده

و به خانه اش نمیرسد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:41  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

بی شباهت ترین ادم ها

گاهی از هم

مهلت فرارشان نیست

از چیز هایی که همیشه اتفاقی اند

مثلا این که اهنگ دوست داشتنیت

در کافه های هر از گاهی

میان پایکوبی دختری باشد

که پله ها را بالا میرود

ان وقت مجبور میشوی

شعری بنویسی

کنار لیوان چایش بگذاری

و گورت را گم کنی.

که چه شود؟

مثلا

عاشق شده ای....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:15  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

شاید این

اخرین شعر عاشقانه ام را

میگویم

که اتفاقی عاشق شدیم

و تو تنها دختر غربی شدی

که خواب هایم را هر شب میگرفت

و من پسری در شرق

که قول میداد

سیگار نکشد.

تو دوست نداشتی

کسی که کنارت مینشیند

دستش بوی مرداب های مزرعه ی توتون ها را

فوت کند به صورتت

وقتی که حس میکند امتداد لبانت را...

شاید با خواندن این شعر

تو تنها دختر غربی شوی

که تنت را تنفس میکنم هر شب

و من تک پسری در شرق

که فکر میکند

چرا نتوانست سیگارش را...

ترکم نکن دختر غربی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:15  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

هیچ چیز برایم فرق نمیکند.

چه زیبا ترین دختر شهر

دعوتم کند به همخوابگی

و چه...

من همین گهم که هستم.

ناراحتید؟

میتوانید گورتان را گم کنید

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:35  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

چقدر دلتنگم.

حیف که تا ابد

محکوم به نریدن شده ام...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:13  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

این میز دو نفره

 یک چیز کم دارد

دود سیگاری که فوت

نمیشود به صورتم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:1  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

دست من بود

که لیوان چای را کف کافه

و حواس همه را پرت کرد.

این اولین شعر

از اولین قرار ماست...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:55  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

خنده که میکنی

سلول به سلول

خندانم

از تو

حتی اگر این سلول

جایی برای تنها شدن ما نداشته باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:52  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

اه عزیزم

بکارت مغزم را زدند

روزی که بکارت تو

نگفتی که اخر زیر سوال

رفت یا نه....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:39  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

محکومم به رقصیدن

انقدر که

کمرم

بوی فاحشه خانه میدهد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:36  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

چهل و هشت سال پیش

اخرین روزی که مادر

برایم قصه گفت و

نان و پنیر و پسته

لقمه لقمه دهانم گذاشت

برای اولین بار

پدر را شناختم

با پیپ نم کشیده و بوی کاه گل حیاط

که دماغم را قلقلک میداد.

مادر میگفت

میداند که یک روز

بچه ها لب مرزهای جنوب

لیله بازی میکنند.

به بچه ها میگفت

عادت کنید با یک پا راه بروید...

سی و سه سال بود که پدر را میشناختم

با همان پیپ نم کشیده و بوی کاه گل حیاط...

و دشمن هواپیما ها را تحریک کرد.

کوچه ها بازیشان گرفت.

اتل متل بازی کردند و خانه ها

یکی در میان چیده شدند.

حالا روزی دو بار

با پای چپی که برایم

از چین اورده اند

خیابان را رد میکنم

خیابانی که بوی کاه گلش

دماغم را قلقلک میدهد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:7  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

آیا می تواند

دست هایت

دست هایم را...

دست های ما قرار نبود

به بکارت  ِ هم

از پشت

تو بودی که اول خنجر زدی

قرار نیست فکر کنم

به اما ها

آیا ها

شاید ها

به بکارت های زیر سوال...

می دانم که هیچ کدام ما

به دیگری

بخیه نمی شویم

و تا آخر عمر

همدیگر را

شاید، آیا؟

نمی دانم

قرار نیست فکر کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:5  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

پرده ی اول:

باغبان

با تبری کوچک

بالای درخت

شاخه های اضافی را

قطع می کند


پرده دوم:

زیر درخت

اسقف اعظم

به سجده افتاده

و از خدا می خواهد

که او را

محافظت کند


پرده سوم:

تبر از دست باغبان

کاملاً اتفاقی

می افتد

گردن اسقف اعظم

قطع می شود

 و تسبیح در دستش

وا می رود


پرده چهارم:

قبل از شروع این پرده

کسی به خدا بگوید

مراقب خودش باشد

تمام نمایندگانش

کاملاً اتفاقی

به قتل رسیده اند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 5:14  توسط علیرضا رحیمی معتمد  | 

خیابان های شب

هیچ ندارد

چند ماشین شهرداری

پر از آشغال

چراغ هایی

که چشمک می زنند

تعدادی زن

با شال های باز و

شلوارهای کوتاه

که لنگ خرج زندگیند

و گاهی

تیرهای برقی

که خلوت ِ دست های

در گردن افتاده را

روشن می کند.

تو اما

لنگ خرج زندگیت

نیستی.

بادبادکت را

پدرت

وقتی شش ساله بودی

زیر سیگاری خودش کرد

و حالا

سالهاست

که در خواب راه می روی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط علیرضا رحیمی معتمد  |