خوب میدانست
تکه نانی میتواند
عاشقش کند.
ان وقت
ارام ارام
در کوچه ها گم شد.
سگ ولگرد
نمیدانست
به سایه ها نمیتوان
دل بست...
بیهوده امید بسته ای ای شاعر این ها همه بازی اند و تو میبازی
که ناموس های ما را...
ای ناقوس خدانشناس!
مسجد خدا نشناس!
امام زاده ی جاده های کج و کوله ی چالوس....!
گاهی فکر میکنم
به تسبیح دانه دانه ای
که روی شکم های گنده
سرگیجه میگیرد.
گاهی به سربندهای سرخ و سفید دیروز
که پاپیچ امروزمان اند
و گاه.... .
دینی که شما اوردید
نان شب نشد
و ما
کودکان جنگ زده ای شدیم
که لعنت میکنند
ناقوس ها را
بلند گو ها را
مسجد ها را.... .
و خدایی که دست کم
چند گوش کم دارد.
پشت پاهایت را
زخم کرده.
روزی چند بار
خیابان را پرسه میشوی
برای لقمه نانی
که عالم و ادم
از تو دریغ میکند؟
چتری که این مردها
برای تو میگیرند
سایه ی بالا سر نمیشود.
خوب میدانی
که هیچ کدامشان
با ریش های سه تیغه و
کراوات های رنگارنگ
تا روی شکم
پشت تو را گرم نمیکند.
این مردها که من میشناسم
هیچ کدام برای تو
پول یک جفت کفش را
نمیشوند......
در سیاهی شب
مردانگیش را
پنهان کرد...
اه از وقتی
که کرمها
حرف میزنند...
{فروغ فرخزاد}
این اخرین حرفهایم را
مز مزه میکنم
بالا میاورم
حرف و دود و شعر
و سیگار
در زیرسیگاری چوبی ام
خشکش میزند
این اخرین حرفهایم را
تا سر زا نرفته ای
بگذار
با خون حیض لبهای تو
مزمزه کنم....
طولی نمیکشد
و صبح
چند لباس
روی بند
و حمامی خیس عرق
اواز شبی دیگر را
برای ما
زمزمه میشود
به چیزهایی که
باشند یا نباشند
فرقشان به حال من چیست؟
گاهی از خودم
دور میشوم
انقدر که دست اینه ها
تکانم نمیدهد
گاهی نزدیکم
انقدر که تعفن
حالم را به هم میزند
......
این روزها
خبری از تو نیست
و عکست
تکیه میکند به چهار چوب قاب
تا پس نیفتی
از ترکهای اتاقی
که دیگر
ابستن ما
نمیشود.
بدون واو
بدون ویرگول.
نقطه لازم نیست
سر خط هم
همه را در یک سطر
میدانم که میتوانی.
بالای اسمم شماره نزن.
نیازی به توضیح ندارم
حتی اگر
حرفهایت را نفهمیده باشم
حتی اگر
در پاورقی ات
میدانی که جا نمیشوم.
تا سنگ فرشهای خیابان سن پترزبورگ
ببین چقدر راه امدم.
خاکهای چهار هزار ساله ام را بتکان.
من عاشقت شدم
قبل از اشنایی شکم مادرت
با لگد هایت
قبل از لبخند مادرت
به فارغ شدن
قبل از...
خاکهای چهار هزار ساله ام را بتکان.
لبخندت را پاک کن ژکوند.
دوری ما
دوستی نیاورد.
-ما که نفهمیدیم.اگه هستیه پس هیچش چیه؟اگه هیچه پس هستیش چیه؟شما تکلیفتون با خودتونم معلوم نیست.
پرواز پرندگان چه عشقی دارد؟ بال و پر خود شکسته ایم ما شما
احساس فشر ده ی گلویش میگفت راه نفس اشک ببندد یا نه؟
نقطه.
سر خطی در کار نیست.
خلاصه در سیگارهایی
که پایانم را نقطه میشوند
در زیر سیگاری چوبی ام
سیاه سیاهم
از بس که سیگارو...
بال در اوردم
از بس که پرسه و ...
کلاغ شدم.
کلاغی که سالهاست
قصه تمام شده
و به خانه اش نمیرسد...
گاهی از هم
مهلت فرارشان نیست
از چیز هایی که همیشه اتفاقی اند
مثلا این که اهنگ دوست داشتنیت
در کافه های هر از گاهی
میان پایکوبی دختری باشد
که پله ها را بالا میرود
ان وقت مجبور میشوی
شعری بنویسی
کنار لیوان چایش بگذاری
و گورت را گم کنی.
که چه شود؟
مثلا
عاشق شده ای....
اخرین شعر عاشقانه ام را
میگویم
که اتفاقی عاشق شدیم
و تو تنها دختر غربی شدی
که خواب هایم را هر شب میگرفت
و من پسری در شرق
که قول میداد
سیگار نکشد.
تو دوست نداشتی
کسی که کنارت مینشیند
دستش بوی مرداب های مزرعه ی توتون ها را
فوت کند به صورتت
وقتی که حس میکند امتداد لبانت را...
شاید با خواندن این شعر
تو تنها دختر غربی شوی
که تنت را تنفس میکنم هر شب
و من تک پسری در شرق
که فکر میکند
چرا نتوانست سیگارش را...
ترکم نکن دختر غربی
چه زیبا ترین دختر شهر
دعوتم کند به همخوابگی
و چه...
من همین گهم که هستم.
ناراحتید؟
میتوانید گورتان را گم کنید
حیف که تا ابد
محکوم به نریدن شده ام...!!!
یک چیز کم دارد
دود سیگاری که فوت
نمیشود به صورتم...
که لیوان چای را کف کافه
و حواس همه را پرت کرد.
این اولین شعر
از اولین قرار ماست...
سلول به سلول
خندانم
از تو
حتی اگر این سلول
جایی برای تنها شدن ما نداشته باشد...
بکارت مغزم را زدند
روزی که بکارت تو
نگفتی که اخر زیر سوال
رفت یا نه....
انقدر که
کمرم
بوی فاحشه خانه میدهد...
اخرین روزی که مادر
برایم قصه گفت و
نان و پنیر و پسته
لقمه لقمه دهانم گذاشت
برای اولین بار
پدر را شناختم
با پیپ نم کشیده و بوی کاه گل حیاط
که دماغم را قلقلک میداد.
مادر میگفت
میداند که یک روز
بچه ها لب مرزهای جنوب
لیله بازی میکنند.
به بچه ها میگفت
عادت کنید با یک پا راه بروید...
سی و سه سال بود که پدر را میشناختم
با همان پیپ نم کشیده و بوی کاه گل حیاط...
و دشمن هواپیما ها را تحریک کرد.
کوچه ها بازیشان گرفت.
اتل متل بازی کردند و خانه ها
یکی در میان چیده شدند.
حالا روزی دو بار
با پای چپی که برایم
از چین اورده اند
خیابان را رد میکنم
خیابانی که بوی کاه گلش
دماغم را قلقلک میدهد...
دست هایت
دست هایم را...
دست های ما قرار نبود
به بکارت ِ هم
از پشت
تو بودی که اول خنجر زدی
قرار نیست فکر کنم
به اما ها
آیا ها
شاید ها
به بکارت های زیر سوال...
می دانم که هیچ کدام ما
به دیگری
بخیه نمی شویم
و تا آخر عمر
همدیگر را
شاید، آیا؟
نمی دانم
قرار نیست فکر کنم.
پرده ی اول:
باغبان
با تبری کوچک
بالای درخت
شاخه های اضافی را
قطع می کند
پرده دوم:
زیر درخت
اسقف اعظم
به سجده افتاده
و از خدا می خواهد
که او را
محافظت کند
پرده سوم:
تبر از دست باغبان
کاملاً اتفاقی
می افتد
گردن اسقف اعظم
قطع می شود
و تسبیح در دستش
وا می رود
پرده چهارم:
قبل از شروع این پرده
کسی به خدا بگوید
مراقب خودش باشد
تمام نمایندگانش
کاملاً اتفاقی
به قتل رسیده اند!
خیابان های شب
هیچ ندارد
چند ماشین شهرداری
پر از آشغال
چراغ هایی
که چشمک می زنند
تعدادی زن
با شال های باز و
شلوارهای کوتاه
که لنگ خرج زندگیند
و گاهی
تیرهای برقی
که خلوت ِ دست های
در گردن افتاده را
روشن می کند.
تو اما
لنگ خرج زندگیت
نیستی.
بادبادکت را
پدرت
وقتی شش ساله بودی
زیر سیگاری خودش کرد
و حالا
سالهاست
که در خواب راه می روی....